• بیشترین کلیک شده‌ها

    • هیچکدام

روایت تاریخی ژیلا بنی یعقوب از ماجرای کوی دانشگاه تهران / دانشجویان خشمگین با مردان خاتمی چه گفتند؟!

آنچه 18 تیر 1378 و روزهای پس از آن بر کوی دانشگاه تهران و خیابانهای اطراف آن گذشت، اینک دیگر به رخدادی تاریخی می ماند که بایستی به تفصیل مورد ارزیابی قرار گیرد. این روزها دیگر شعارهای عصر اصلاحات چون بغضی گلوهامان را نمی فشارد و قلب مان را به امیدی پرتپش نمی سازد؛ اما بازخوانی آنچه در آن روزها گذشت، تنها بازخوانی سیر وقایع چند روز معین نیست، بل دیدن آن رویداد بزرگ در بستر زمانه ی تاریخی اش است. آن رخداد، بیشتر به نقطه ی عطفی می مانست که بخشی از الگوهای رفتار سیاسی و اجتماعی جامعه ی ایران را برای همیشه دگرگون ساخت. اما این دگرگونی، تنها در بستر دیگر تحولات پیش و پس از آن قابل ارزیابی دقیق و منصفانه است.
این ارزیابی دقیق، نیازمند داده های عینی و ملموس از بطن آن واقعه است. روایتی نه کلی و مبهم، و نه چون پنداری یکسره سیاسی. از این روی، متنی را انتخاب کردم که به جهت پرداخت دقیق در ضبط لحظه لحظه ی آن روزهای پرتپش، یگانه است. سلسله گزارش های تفصیلی ژیلا بنی یعقوب (روزنامه نگاری که به تازگی با حکم سی سال محرومیت از فعالیت مطبوعاتی روبرو شده است) در روزنامه ی «صبح امروز» از مشاهدات عینی اش از داخل کوی در روز پس از حادثه. بیشتر در تبیین گفت و گوهای داغ دانشجویان خشمگین با مردان دولت خاتمی. این گفت و گوها در ارزیابی تاریخی امروز ما، می تواند نکته های بسیاری برای بازگویی به همراه داشته باشد.

توضیح ضروری: این گزارش ها در چهار بخش مجزا، مرداد 1378 در روزنامه صبح امروز به چاپ رسید. پیشاپیش به خاطر طولانی بودن این نوشته عذرخواهی می کنم. اما اهمیت این نوشته، امکان تلخیص یا اصلاح نوشته را از من سلب می کرد.
—————————————————————————————————————————-

سحرگاه هجدهم تیرماه که نیروهای سیاهپوش به خوابگاه دانشجویان یورش می بردند و دانشجویان را از خواب بیدار می کردند تا تن خواب آلودشان را به زیر باتوم بگیرند و خون از سر و رویشان جاری سازند، شاید خود نمی دانستند که یک بحران بزرگ را برای کشور کلید می زنند اما اگر این پیاده نظام های ساده لوح به تبعات و اندازه ی کار خود کاملا آگاه نبودند، همان موقع آمران این جنایت که دقایقی قبل فرمان حمله را صادر کرده بودند، دقیقا می دانستند چه اتفاقی دارد می افتد: آنها در همان لحظه عملیات بزرگی را علیه دولت خاتمی آغاز کرده بودند.
فرماندهی این عملیات کار پرزحمتی بود. آنها تا صبح چشم برهم نگذاشتند تا نتایج عملیاتی که روزهای زیادی را صرف طراحی اش کرده بودند، ببینند و از دور با موبایل و بی سیم پیاده نظام این عملیات را برای روز نوزدهم تیرماه آماده کنند.
ما نمی دانیم چه کسی خبر پایان موفقیت آمیز آن شبیخون را به اطلاع فرماندهان عملیات حمله به کوی دانشگاه رساند… آیا موفقیت آمیز بود؟!
آنها به خوابگاه های 20، 21، 14 و 15 حمله کرده بودند. مواد آتش زا را به داخل اتاق ها انداخته بودند. دانشجویان را تا سرحد مرگ کتک زده بودند… حداقل یک نفر را به شهادت رسانده بودند… کامپیوترها را شکسته بودند.. پایان نامه ها، کتاب ها و جزوه های درسی شان را آتش زده بودند.. تمام شیشه های مسجد را خرد کرده بودند… دانشجویی را که در حال خواندن نماز شب بود، مورد ضرب و شتم قرار داده بودند ( بعدا مشخص شد که این دانشجو فرزند شهید بود )… آنها دانشجویان خارجی را نیز از حمله ی شبانه ی خود بی نصیب نگذاشتند… تمام دلارهای آنها را به زور گرفتند و با خود بردند… آنها را نیز به شدت کتک زدند… وقتی کتک می خوردند، فریاد می زدند: « ما ایرانی نیستیم » اما هیچ فایده ای نداشت. آیا اینها همان دانشجویانی نبودند که قرار بود بخشی از کار صدور انقلاب به مدد آنها صورت گیرد؟
… آنها هر دانشجویی را که دیدند، کتک زدند: ایرانی و غیرایرانی فرقی نمی کرد.
آیا به آن کس که خبر این تخریب ها، ضرب و شتم ها و… را به آنها رساند، پاداش دادند. آیا همه آن چیزی که می خواستند، اتفاق افتاده بود؟
ما نمی دانیم وقتی فرماندهان این جنایت خبر پایان حمله شبانه را شنیدند، چه کردند؟ اما می توانیم تصور کنیم که: تا خورشید نوزدهم تیرماه سر بزند، آنها بارها از سر شادی از جای خود جستند و غریو پیروزی سردادند… اما هرگز نمی توانیم تصور کنیم که کف هم زده باشند و سوت هم کشیده باشند… به احتمال زیاد، آنها از کف و سوت خیلی بدشان می آید… شاید آنها از همان روزی که دانشجویان برای رئیس جمهور محبوب شان کف زدند و سوت کشیدند، فکر این شبیخون را در سر می پروراندند (دو سال پیش بود؟) این فرماندهان به خوبی می دانستند که قرار نیست عملیات شان در آن سحرگاه به پایان برسد: حمله شبانه به خوابگاه دانشجویان فقط «فاز اول» یک عملیات بزرگ بود: عملیات براندازی دولت خاتمی… آنها روزهای پرمشغله ای را پیش رو داشتند. خدا می داند چند شب و روز دیگر باید چشم برهم نمی گذاشتند.
همان زمان که آنها در اتاق های دربسته مشغول فرماندهی یک بحران بزرگ علیه دولت بودند، کسانی در خیابان کارگر شمالی و در کنار دانشجویان با زحمت زیاد سعی بر مهار این بحران داشتند. ما این امکان را نداشتیم به ستاد فرماندهی این تهاجم بزرگ که علیه دولت خاتمی سازماندهی شده بود، برویم… ما اصلا نمی داستیم این ستاد کجا واقع شده…
اما ما می توانستیم در کنار آنهایی باشیم که سعی فراوان داشتند که این بحران بزرگ را مدیریت کنند و آن را مهار سازند.

خیابان کارگر شمالی. شب بعد از حادثه
شب از نیمه گذشته بود. گروهی از دانشجویان داخل کوی دانشگاه بودند و گروهی دیگر در بیرون کوی در خیابان کارگر شمالی.
در مسجد کوی، تاج زاده برای دانشجویان سخن می گفت و کمی آنسو تر در حیاط کوی، دانشجویان گرد یک وزیر بر زمین نشسته بودند؛ او مصطفی معین بود: وزیر فرهنگ و آموزش عالی که همچون دانشجویان روی زمین نشسته بود.
و اما در بیرون کوی وضع به میدان نبرد شبیه تر بود تا یک خیابان دانشگاهی. خیابان امیرآباد شمالی سنگربندی شده بود… دانشجویان در یک سو و انصار حزب الله در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده بودند. دانشجویان مواضع استقرار خود را با نرده های سبزرنگی که از داخل کوی آورده بودند، مشخص کرده بودند.
و درست در مقابل این میله های فلزی سبزرنگ در فاصله ای که حدودا 80 متر بود نیز دیواری به رنگ سبز دیده می شد، دیواری که آدمها اجزای تشکیل دهنده اش بودند:آدم هایی با لباس سبز… با باتوم و سپر… آنها پلیس ضد شورش بودند… و در پشت این سبزپوشان، آدم هایی با لباس شخصی دیده می شدند. ما در میان دانشجویان بودیم و از این فاصله نمی شد تعداد تقریبی شان را حدس بزنیم.
دانشجویان در چند نقطه از محوطه ای که در تصرف خودشان بود، آتش روشن کرده بودند. پرسیدم:
– بچه ها چرا آتش روشن کرده اید؟
دانشجویی که صورتش را پوشانده بود، گفت:
– در زیر باران گلوله های گاز اشک آور چه می توانیم بکنیم… چشمهایمان خیلی می سوزد… نفس مان گرفته… برای مقابله با گاز مجبوریم آتش روشن کنیم.
… به یک باره بچه ها به طرف عقب فرار کردند… کسی فریاد میزد:
– بچه ها!فرار کنید دوباره گاز انداختند.
سوزش شدیدی در چشم هایم احساس کردم. ناخودآگاه دست هایم را به طرف صورتم بردم. انگشتانم که پوست صورتم را لمس کرد، سوزش و درد چند برابر شد. دانشجویی که در کنارم ایستاده بود فریاد زد:
– به صورتت دست نزن… همینطور به چشمهایت… هزار بار دردش بیشتر می شود.
یک دانشجو با سر پانسمان شده گفت:
– ما هنوز شب گذشته را فراموش نکرده ایم. وقتی به اتاق های ما یورش آوردند ما خواب بودیم… در خواب بودیم که باتومها را بر سر و صورتمان فرود آوردند. همه چیز را خراب کردند. شکستند و دانشجویان را از پله ها به پایین پرتاب کردند. من با چشمان خودم دیدم که یکی از دوستانم را از طبقه چهارم به پایین پرت کردند.
… و باز باران سنگ. صدای شلیک چند تیر پیاپی نیز شنیده شد. کسی فریاد زد:
– بچه ها نترسید، «هوایی» است.
برای چند دقیقه آرامش حکمفرما شده بود. از آن سو گاز اشک آور پرتاب نمی شد. از این سو هم کسی سنگ نمی زد. به آن سو نگاه کردم مردی بر شانه های کس دیگری ایستاده بود و برای دیگران سخن می گفت. دانشجویی فریاد زد:
– نگاه کنید، یکی از رهبران انصار است. دارند سازماندهی می کنند و در این سو در پشت نرده های سبز، که خاکریز دانشجویان محسوب می شد، دانشجویی سخن می گفت (سخن نه! فریاد می زد):
– «برادران و خواهران دانشجو!مراقب باشید. جنبش های دانشجویی همواره تبدیل به حرکت های تند و رادیکالی شده اند. ما نیز این نوع حرکتها را در نخستین سالهای پس از انقلاب شاهد بودیم و دیدیم که چه شد… باید دقت کنیم… بعضی ها دلشان می خواهد ما کاری کنیم که فضا کاملا خشونت آمیز شود. ما باید هشیاری انقلابی خود را حفظ کنیم… ما با راههای خشونت آمیز نمی توانیم به نتیجه برسیم. خشونت فقط وضع را بدتر می کند… بچه ها دقت کنید…»
و بچه ها حرفهایش را تائید کردند: با فرستادن تکبیر.

آنها چه کسانی بودند؟
کسانی از خط حائل (منطقه ای که میان نیروی انتظامی و دانشجویان قرار داشت) به این سو آمدند: به طرف دانشجویان. کسی فریاد زد:
– این علی ربیعی است.
– علی ربیعی دیگر کیست؟ (یک دانشجو پرسید)
و دانشجویی فریاد زد:
– بچه ها! به اوکاری نداشته باشید. او مشاور رئیس جمهور است، مدیرمسوول روزنامه کار و کارگر هم هست.
و یک دانشجو نیز گفت:
– اوعضو کمیته ی پیگیری قتل های زنجیره ای است.
و بالاخره علی ربیعی به میان دانشجویان آمد. او می خواست حرف بزند اما کسی به او فرصت صحبت کردن نمی داد. بچه ها انتقاد می کردند و می پرسیدند: چرا چنین حوادثی باید اتفاق بیفتد؟ چه کسی مسوول این فاجعه است؟ چه کسی باید پاسخگو باشد؟
دانشجویان خشمگین بودند و از آنچه که از دیشب تا به حال بر آنها رفته بود برای ربیعی می گفتند… و ربیعی آنها را به آرامش فرامی خواند. اما فایده ای نداشت. آنها آرام نمی شدند.

گفتگوی ربیعی با دانشجویان
ربیعی بالاخره موفق شد با دانشجویان سخن بگوید. هر چند بارها صحبتش را قطع کردند.
ربیعی حرف هایش را با این جمله آغاز کرد:
– بچه ها، ما نگرانیم…
– ای بابا، چه کسی نگران ماست.
– بچه ها، عزیزان من، ما فقط نگران شما نیستیم. ما نمی فهمیم چه کسی از کجا تیر می اندازد، ما نگرانیم… ما نمی دانیم چه خبر است؟
– ای آقا، شما نمی دانید…
– ما نگرانیم یک آشوبی راه بیندازند وضع را از این بدتر کنند. من با آقای خاتمی تلفنی صحبت کردم. قرار ما این شد من و چند نفر دیگر از دوستان به کوی بیاییم. ما نیروی انتظامی را رد کنیم، انصار هم اگر ایستادند دستگیر شوند… شما هم به داخل خوابگاه هایتان برگردید…
-نه! آقای ربیعی، ما دیگر به این حرف ها اعتماد نداریم. مگر ضاربان مهاجرانی و نوری را گرفتند که فردا عاملان این جنایت را مجازات کنند… آقای ربیعی! بچه های ما بی گناه بودند، شما بروید ساختمان 20 را ببینید. آنها واقعا هیچ تقصیر وگناهی نداشتند اما ببینید چه به روز آنها آوردند.
– آقای ربیعی! اگر می خواهید با ما صحبت کنید… خب اول آنطرفی ها را رد کنید بروند… تا آنها را رد نکنید، ما با شما صحبت نمی کنیم… ما امنیت نداریم. اگر امشب دوباره به ما حمله کنند چی؟… شما «انصار» را رد کنید بروند.
– بچه ها! آنها می روند. همین حالا دارد با آنها اتمام حجت می شود.
– اگر نرفتند چه؟
– آنها می روند… اگر نروند بازداشت می شوند. آنها که رفتند، شما هم باید به داخل کوی بازگردید.
– آقای ربیعی، اگر دانشجویان نروند چه می شود؟
– دانشجویان می روند… دانشجویان دوستان ما هستند. دانشجویان به دولت وفا دارند.
و دانشجویان فریاد زدند: ما منتظر خاتمی هستیم… ما منتظر خاتمی هستیم.
– آقای ربیعی! برای اینکه خون بیشتری ریخته نشود، شما بگویید نیروی انتظامی و انصار بروند… آن وقت بچه ها به داخل کوی دانشگاه برمی گردند.
– ما باید بدانیم چه کسی از انصار حمایت می کند. تا نفهمیم آرام نمی شویم… دیشب در حالی که ما را کتک می زدند، می گفتند دانشجویان نجس هستند. ما نجس هستیم آقای ربیعی؟
-نه بچه ها!این چه حرفی است. بچه ها! آرامش خودتان را حفظ کنید. شما باید بروید داخل کوی.
– آقای ربیعی!خوابگاه های ما را دیدید. به خدا در کربلا چنین فجایعی اتفاق نیفتاد. شما خون هایی را که بر زمین ریخته شده را دیدید؟
– دیدم…
– ندیدید. اگر دیده بودید، به ما نمی گفتید به خوابگاه برگردید. تخت ها را شکسته اند… کف اتاق ها خونی است.کجا برگردیم آقای ربیعی؟
– شما بروید جلو « انصار» را بگیرید. ما که اسلحه نداریم. آنها این همهگاز اشک آور پرتاب می کنند. بچهها چشم هایشان سوخته، گلویشان گرفته… میزان گاز اینقدر زیاد است که بعضی از بچه ها بیهوش بر زمین افتاده اند… این ها را ندیدید؟
– دیدم بچه ها… به خدا دیدم… شما باید برگردید داخل کوی. نیروی انتظامی و انصار هم می روند… آنها گفته اند اگر شما تا « کوی» عقب بروید، آنها هم تا اتوبان «جلال آل احمد» عقب می روند.
– مگر شما زورتان به انصار می رسد. هیچکس زورش نمی رسد. هیچکس.
– آقای ربیعی در دیالوگ ما شرکت کن… وزیرتان را زدند کاری نتوانستید بکنید. حالا برای ما می خواهید چکار کنید؟
– بچه ها، خوب به من گوش بدهید. من می گویم راهش این نیست… شما باید به داخل کوی بروید.
– آقای ربیعی! «انصار» گاز اشک آور از کجا می آورد، مگر اینجا جبهه جنگ است؟
– آقای ربیعی! دیدید چه حکمی برای نقدی صادر کردند. پرونده 123 میلیاردی چه شد؟ من پدرم روحانی است. عمویم روحانی است. دایی ام نماینده ی ولی فقیه در یکی از ارگان هاست. من که ضدانقلاب نیستم. پدربزرگ هایم هر دو روحانی بودند… من در ماجرای پارک لاله حضور داشتم. دیدم که با زنجیر بچه ها را زدند. با چاقو زدند. من قبلا فکر می کردم اینها دروغ است. من چهار خرداد هم این آقایان را در پارک لاله دیدم کهپس از پایان مراسم ساعت 4 و 45 دقیقه با نیروی انتظامی خوش و بش می کردند… همان افراد دیشب به خوابگاه ما حمله کردند.

گفتگوی دکتر خاتمی با دانشجویان
کمی آن سوتر، دکتر خاتمی (معاون وزیر بهداشت و درمان و برادر رئیس جمهوری) مشغول گفتگو با دانشجویان بود. بچه ها با او صمیمانه تر سخن می گفتند. شاید بخاطر نسبت اش با رئیس جمهوری. دکتر خاتمی نیز دانشجویان را به آرامش فرامی خواند:
– بچه ها! شما باید به داخل خوابگاه برگردید. همین حالا… خشونت به نفع شما نیست. به نفع هیچ کس نیست. بچه ها! کسانی می خواهند آشوب به پا کنند و جریان های خشونت آمیز ایجاد کنند تا در میان آشوب و خشونت به اهداف خود برسند.
– آقای دکتر! با کدام تضمین باید برگردیم… از کجا معلوم همین که به اتاق هایمان برگردیم دوباره به ما حمله نکنند. ما امنیت نداریم.
– ما تا صبح همین جا پیش شما می مانیم. اما شما باید برگردید به داخل کوی… و به صورت منطقی و با آرامش و با روش های قانونمند خواسته های خود را پیگیری کنید.
– ما هیچ جا نمی رویم… ما همین جا به خواسته های خود خواهیم رسید. ما منتظر خاتمی هستیم. فقط خاتمی.
– آقای دکتر! اگر ما کوتاه بیاییم، این پرونده هم می شود مثل آن همه پرونده دیگر که هرگز به نتیجه نرسید… ضاربان آقای نوری و مهاجرانی چه شدند… برای ما می خواهید چکار کنید؟ دوم خردادی ها برای ما چکار می توانند بکنند.
– راهش این نیست… ناآرامی و خشونت به نفع هیچ کس نیست…
– آقای دکتر! در اتاق های ما گاز اشک آور زدند… بچه ها را توی خواب به زیر ضربه های باتوم گرفته بودند… همه چیز را آتش زدند. شما این چیزها را دیدید؟
– دیدم…
– شماها زورتان به گروه های فشار نمی رسد.
– بچه ها! خواهش می کنم شما برگردید داخل کوی. آن وقت نیروی انتظامی و انصار هم می روند.
– اول باید نیروی انتظامی و انصار بروند. بعد ما می رویم.
– آقای دکتر! برای اینکه اینحرکت به یک جریان خشونت آمیز تبدیل نشود، بگویید آنها بروند.

هیچ کس نتوانست…
ساعت به چهار صبح نزدیک می شد. گفت وگوی مسوولان با دانشجویان ادامه داشت اما هنوز هیچ کس نتوانسته بود آنها را راضی کند که به خوابگاه های خود بازگردند. دانشجویان عصبانی بودند و بی اعتماد به وعده ها…
—————————————————————————————————————————–

…ساعت از چهار بامداد هم گذشته بود. اما هنوز هیچ یک از دولتمردانی که به میان دانشجویان آمده بودند، نتوانسته بودند دانشجویان را راضی کنند که به داخل خوابگاه ها بازگردند. آنها می گفتند که احساس امنیت نمی کنند. می گفتند که تضمین می خواهند… تضمین می خواهند که دیگربار این حوادث تکرار نشود.
یکی از آن میان می گفت:

– این چندمین بار است که «آنها» هر کار که می خواهند می کنند و بعد هم آب از آب تکان نمی خورد. چرا کسی به « آنها» چیزی نمی گوید؟ چرا «آنها» را مجازات نمی کنند… چرا؟
و من پرسیدم:
– «آنها» که می گویید چه کسانی هستند؟
و دانشجویی با پرخاش پاسخم را داد (آن شب همه عصبانی بودند و کم تحمل):
– شما نمی دانید آنها چه کسانی هستند… آنها که هرجا ما تجمع ومراسمی داریم به ما حمله می کنند… آنها که در پارک لاله ما را کتک زدند. آن هم جلو چشمان نیروهای انتظامی… و کسی هم کاری به کارشان نداشت… همان ها دیشب به خوابگاه ما حمله کردند. به ما فحش دادند. فحش های خیلی بد… به رئیس جمهور فحش دادند، فحش های خیلی رکیک…ما را کتک زدند. با باتوم و چماق… وسایلمان را شکستندو جزوه ها و کتابهایمان را آتش زدند.
دانشجویان تضمین می خواستند. مردان خاتمی چه ضمانتی می خواستند بدهند؟ بچه ها منتظر بودند. مردان خاتمی بارها از دانشجویان خواستند که به کوی دانشگاه بازگردند و آرامش خود را حفظ کنند:
– ما تمام تلاش مان را می کنیم. ما ماجرا را با جدیت پیگیری می کنیم… بچه ها! ما شما را درک می کنیم. ما با شما احساس همدردی می کنیم… ما موضوع را پیگیری خواهیم کرد… مطمئن باشید… به ما اطمینان داشته باشید… اما شما باید از راههای قانونی خواسته های خود را پیگیری کنید.
– ما به شما اطمینان داریم آقای تاج زاده… اما شما زورتان به «آنها» نمی رسد. شما حریف «انصار» نمی شوید.
مصطفی تاج زاده معاون سیاسی-اجتماعی وزیر کشور که از ساعت هشت شب به میان دانشجویان آمده بود، همچنان تلاش می کرد بحران را مهار کند و دانشجویان را به خوابگاههای خود بازگرداند. او از هفت ساعت پیش تلاش می کرد که دانشجویان را آرام کند. اما تلاش هایش پس از ساعت ها گفت و گو هنوز نتیجه نداده بود.
تاج زاده خواهان آرامش بود. آرامش دانشجویان.
تاج زاده می گفت:

– توسعه سیاسی برآمده از دوم خرداد، فقط در سایه آرامش و جلوگیری از تنش به اهداف و مقاصد خود می رسد… ما فاجعه کوی دانشگاه را پیگیری می کنیم… به زودی تصمیم های مهمی در جلسه شورای امنیت ملی گرفته خواهد شد…
دانشجویان مدام صحبت های تاج زاده را قطع می کردند.
– این حرف ها دیگر برای ما قابل قبول نیست. شما به جای این حرف ها بهتر است بروید جلوی «آنها» را بگیرید… همانها که همین حالا دارند به طرف بچه های ما گاز اشک آور پرتاب می کنند…زورتان به آنها نمی رسد… نه آقای تاج زاده؟
– به جای اینکه ما را به خوابگاه بازگردانید، نیروهای انصار را از خیابانها جمع کنید… چرا آنها به خاطر اعمال خلاف قانون شان هیچ وقت مجازات نشده اند… چرا به ما می گویید به خوابگاه بازگردیم چرا به آنها نمی گویید در خیابان به ضرب و شتم نپردازند… چرا به آنها نمی گویید به ما حمله نکنند… چرا آقای تاج زاده؟
تاج زاده پاسخ داد:
– بچه ها! شما دوستان ما هستید… ما شما را اهل گفت و گو می دانیم… ما با آنها زبان تفاهم نداریم… ما با گروه های فشار چه گفت و گویی داریم، ما با شما می توانیم گفت و گو…
– حالا چه کسی گفت بروید با آنها گفت و گو کنید… گروه های فشار تا چه وقت می خواهند آزادانه ما را کتک بزنند. چرا آنها را به زندان نمی اندازید… چرا آقای تاج زاده؟
– آقای تاج زاده! ما هیچ جا نمی رویم… ما تا تحقق خواسته هایمان همین جا می مانیم. باید معلوم شود چه کسانی از انصار حمایت می کنند؟
و تاج زاده همچنان برای دانشجویان سخن می گفت:
– دوستان من! شما باید از برخوردهای احساسی و غیرمنطقی پرهیز کنید. شما باید با دوراندیشی و واقع بینی زیاد، خواسته های خود را دنبال کنید… آن هم با روش های قانونی… بچه ها فراموش نکنید که توسعه ی سیاسی نیازمند آرامش است و بزرگترین دشمن آن خشونت است.
– آقای تاج زاده! روزنامه نگاران آزادی ندارند و دانشجویان هم امنیت ندارند. آخر این چه جور توسعه ی سیاسی است که انصار می تواند دست به هر کار غیرقانونی بزند. شماها نتوانسته اید امنیت 125 متر نرده را حفظ کنید (منظورشان نرده های محافظ کوی دانشگاه تهران بود) پس چگونه انتظار دارید ما به وعده های شما اطمینان پیدا کنیم و با حفظ آرامش صحنه را ترک کنیم. چه تضمینی وجود دارد آقای تاج زاده… چه ضمانتی می دهید که اینها دو روز دیگر، یک ماه دیگر و یا… دوباره همین کارها را تکرار نکنند. جواب بدهید آقای تاج زاده… ما می دانیم که شما زورتان به انصار نمی رسد. ما می دانیم که ابزارهای لازم را برای کنترل خشونت طلبان در اختیار ندارید… ما تا تحقق خواسته هایمان همین جا می مانیم… ما به داخل خوابگاه بازنمی گردیم.
و باز هم تاج زاده دانشجویان را به حفظ آرامش فرامی خواند:
– دوستان عزیز من! اهداف دوم خرداد در یک محیط آرام و به دور از تشنج قابل حصول است. شما باید حواستان جمع باشد. کسانی می خواهند هر طور شده در جامعه تشنج ایجاد کنند. دشمنان جامعه مدنی در فضای خشونت آمیز و پرتشنج به اهداف خود می رسند. بچه ها! مواظب باشید. ممکن است کسانی بخواهند حرکت شما را به خشونت بکشانند.
دانشجویان هنوز خشمگین هستند. آنقدر خشمگین که با پرخاش و عصبانیت با تاج زاده صحبت می کنند:
– آقای تاج زاده! بس کنید این حرف ها را… ما می خواهیم بدانیم گروه انصار از کجا تغذیه می شوند… به حریم خوابگاه ما تجاوز شده است.
به ما اهانت شده است… به اسم اسلام به خوابگاه دانشجویان حمله کرده اند… وقتی ما را کتک می زدند، شعار «یاحسین یا زهرا» می دادند… آقای تاج زاده تعدادی از دوستان ما الان در بیمارستان بستری هستند و حالشان خیلی وخیم است.
در چنین شرایطی شما ما را به آرامش فرامی خوانید… ما تحمل مان تمام شده… ما بیش از این حاضر نیستیم به حرف هایتان درباره توسعه سیاسی گوش کنیم… بس کنید آقای تاج زاده…
دانشجویان عصبانی بودند. دانشجویان بر سر تاج زاده فریاد می زدند. دانشجویان به تاج زاده پرخاش می کردند. اما تاج زاده همه پرخاش ها را تحمل می کرد و هرگز به تندی پاسخ دانشجویان را نمی داد. او با آرامش کامل سعی بر آرام کردن دانشجویان داشت. او همچنان به معجزه ی گفت و گو ایمان داشت:
– ما با ادامه سیاست تشنج زدایی به اهداف و آرمان های جنبش جامعه مدنی خواهیم رسید. بچه ها! به معجزه گفت و گو باور داشته باشید. از معجزه گفت و گو همین بس که ما اکنون باهم هستیم و اینجا می توانیم به راحتی باهم گفت و گو داشته باشیم… دوستان! حرف هایتان را بگویید، راحت باشید. توسعه سیاسی نیازمند این گفت و گوهاست.
– آقای تاج زاده! ما آزادی را درست در زمانی طلب می کنیم که دولت همراه ما و طرفدار توسعه سیاسی-فرهنگی است. اما نیروهای فشار، شبه نظامیان سیاهپوش و … دشمن قسم خورده این آزادی هستند. دانشجویان مظلوم چه گناهی کرده بودند که بعضی را در خواب و بعضی را در بیداری به خاک و خون کشیدند. دانشجویی که تا دیروقت در کتابخانه کوی مشغول مطالعه بود، به شدت مجروح شده…
چند دانشجو در خانه ها را می زدند:
– تو را به خدا کمکمان کنید… سینه اش دیگر بالا و پایین نمی رود… غرق خون است…
بالاخره مردی از همسایه ها به دادشان رسید، اتوموبیل اش را از پارکینگ درآورد و آنها جسم از حال رفته همکلاسی شان را بر ماشین سوار کردند. یکی از بچه ها گفت:
– آقا عجله کنید… برویم بیمارستان شریعتی…
در حیاط کوی دانشگاه تهران، گروهی از دانشجویان نیز مشغول گفت و گو با دکتر مصطفی معین وزیر فرهنگ و آموزش عالی بودند. او نیز از نخستین ساعتهای شب بعد از حادثه، در کوی در میان دانشجویان بود.
معین بر زمین نشسته بود و دانشجویان گرد او می گفتند… ما جایی نمی رویم… ما همین جا به خواسته های خود خواهیم رسید. چرا همیشه ما باید کوتاه بیاییم و نه نیروهای انصار.
و معین نیز همچون دیگر مردان خاتمی، دانشجویان را به آرامش دعوت می کرد:
– دانشجویان، عزیزان من! ما باید با آرامش از این سنگلاخ عبور کنیم.
– آقای معین، این سنگلاخ ها را چه کسانی به وجود آورده اند؟
– از ماست که برماست… سطح فرهنگ و آگاهی جامعه ما در این موضوع موثر است. تلخ است اما واقعیت دارد… همه آن کسانی که مخالفند باید بدانند حتی مخالفان هم حق ندارند به جان هم بیفتند. عزیزان! چاره ای نیست جز اینکه معلومات و آگاهی سیاسی خود را بالا ببریم. به عنوان یک دانشگاهی و یک دانشجو باید بیشتر فکر کنیم… به عنوان یک عضو قشر تحصیل کرده باید خود را در خدمت همبستگی ملی قرار دهیم… ما در معرض خطرات جدی هستیم…این موقعیت را بی دلیل انتخاب نکرده اند… شما باید این موقعیت را درک کنید… آرامش خودتان را حفظ و به خوابگاه هایتان بروید.
– آقای دکتر! ما احساس امنیت نمی کنیم.
– من امشب با شما می مانم. تا صبح جایی نمی روم…
– تمام دانشجویان این خوابگاه شهرستانی هستند. جواب نگرانی خانواده ی این بچه ها را چه کسی خواهد داد؟
– ما جواب روشن و صریح می خواهیم… باید حامیان انصار به طور شفاف برای ما توضیح بدهند.
و معین همچنان برای دانشجویان سخن می گفت:
– دانشجویان عزیز، دقت کنید. اگر وضع داخلی ما متشنج شود، وضع ما از «کوزوو» هم بدتر خواهد شد… باید با آگاهی برخورد کنیم. همه ما…
گفت و گوی معین با دانشجویان تا صبح ادامه داشت.
« پایان نامه ها را آتش زدند. رساله های فوق لیسانس و دکترا را سوزاندند. تمام زندگی دانشجویی بچه ها را درهم شکستند. به کدام گناه؟ به دستور چه کسانی؟ یکی از دوستان من قرار بود پس فردا از رساله دکترایش دفاع کند… الان او کجاست… وسط کدام مجروحان… کدام بیمارستان؟ چه بلایی سرما می خواهند بیاورند… آن وقت شما به ما می گویید آرامش خود را حفظ کنید… چگونه؟ »
و یک دانشجو از عقب جمعیت، به زحمت خود را به جلو کشاند. او پاسخ دوستانش را این طور داد:
– بچه ها! خواهش می کنم به حرف های من گوش کنید. ممکن است این یک سناریو باشد که مخالفان دولت طراحی کرده اند… آنها در فکر ساقط کردن دولت محبوب ما هستند. ما نباید به آنها بهانه بدهیم. بهانه ای برای سرکوب جنبش جامعه مدنی… این دقیقا مشابه همان سناریویی است که سال گذشته در چنین روزهایی یک روزنامه به ظاهر تندرو اما غیرهمگام با جبهه دوم خرداد بهانه های لازم را برای به تعطیلی کشاندن مطبوعات دوم خردادی به دست منتقدان خشن دولت داد. نفوذی های مطبوعات، پس از تمام شدن تاریخ مصرف شان و تهیه بهانه های لازم، پاداش کافی نیز دریافت کردند و…
یادتان هست بچه ها؟… اینک نیز احتمال اجرای برنامه ای مشابه برای دانشگاهها می رود… ما باید مطالبات خود را از راههای قانونی پیگیری کنیم.
و باز تاج زاده رشته سخن را به دست گرفت:
– دوست شما درست می گوید. ممکن است عناصر مشکوک در میان شما، بهانه لازم را به دست مخالفان جبهه دوم خرداد برای سرکوب فعالیت های دانشجویی بدهند. بچه ها! مراقب باشید. افراط و تندروی، دشمن جامعه مدنی و توسعه سیاسی است.
——————————————————————————————————————-

در سحرگاه نوزدهم تیرماه، این فقط مردان خاتمی نبودند که به سراغ دانشجویان آمدند. دمدمه های صبح، یکی از مردان جناح راست نیز سری به کوی دانشگاه زد. گروهی از دانشجویان مشغول بحث و گفت و گو با یکدیگر بودند که یکی از آنها انگشت اشاره اش را به نقطه ای نشانه گرفت و فریاد زد:
– بچه ها! آنجا را ببینید… ببینید چه کسی دارد می آید…
دانشجویان وقتی نگاه شان را به آن سو انداختند، مردی را دیدند که آرام آرام به این سو می آید: به سمت محل استقرار دانشجویان… او دکتر حسن غفوری فرد، نماینده مجلس شورای اسلامی بود. در شماره قبل این گزارش برای شما نوشته بودیم که دانشجویان مواضع استقرار خود را در خیابان کارگر شمالی با نرده های فلزی سبزرنگ مشخص کرده بودند و در مقابل آنها در فاصله ای نه چندان دور، پلیس ضدشورش صف آرایی کرده بود. گفته می شد در پشت آنها نیروهای انصار مستقر هستند. وقتی غفوری فرد به پشت نرده ها رسید، دانشجویان راهی برای او به سوی محل استقرار خود باز نکردند. به جای این کار فقط شعار دادند. غفوری فرد سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. شاید به همین دلیل بود که سعی کرد لبخند بزند… او تلاش می کرد با دانشجویان حرف بزند. دو-سه جمله ای هم گفت، اما صدای شهار دانشجویان که هر لحظه بلندتر می شد، نگذاشت بشنوم چه می گوید.
دانشجویان فریاد می زدند:
– برو…برو!
– چرا به اینجا آمده ای… ما حرفی با تو نداریم
در این میان کسی فریاد زد:
بچه ها، بگذارید حرفش را بزند. بگذارید ببینیم چه می گوید…
او را می شناختم. از اعضای دفتر تحکیم وحدت بود که سعی می کرد دانشجویان را راضی به گفت و گو با غفوری فرد کند. اما او در تلاش خود توفیقی به دست نیاورد. هیچ کس راضی نشد با غفوری فرد گفت و گو کند… وقتی دانشجویان شعار می دادند، لبخندی که با زحمت زیاد بر لب آورده بود، محو شد.
صدای دانشجویان هر لحظه بلندتر می شد: مرگ بر انحصار.
غفوری فرد بیش از این نتوانست تحمل کند. وقتی از محل استقرار دانشجویان دور می شد، با دو نفر از همکاران به طرفش رفتیم. از او پرسیدم:
– آقای غفوری فرد چرا دانشجویان با شما چنین برخوردی می کردند؟
– چه برخوردی؟
– حاضر نشدند حتی حرف های شما را بشنوند… اما همین دانشجویان کسانی را که به نوعی منسوب به آقای خاتمی بودند به گرمی در میان خود پذیرا شدند و ساعتها با آنها به گفت و گو نشستند. البته از آنها گلایه هم کردند، گاه انتقادهای ملایم کردند و گاه هم به آنها پرخاش کردند… اما به هر حال آنها را در میان خود پذیرفتند. اما حالا به هبچ وجه حاضر نشدند شما را در میان خود بپذیرند… چرا؟
– از خودشان بپرسید چرا ما را دوست ندارند. چرا از من می پرسید.
– آقای دکتر! این ها که علیه شما شعار دادند و حاضر به گفت و گو با جنابعالی نشدند، بخشی از مردمی هستند که شما نمایندگی شان را بر عهده دارید… آنها چرا چنین واکنشی از خود نشان دادند؟
– خب علاقه نداشتند با من صحبت کنند.
– چرا علاقه نداشتند. عملکرد شما و جناحی که به آن وابسته اید چگونه بوده که چنین واکنشی را باعث شده…
– عملکرد من طبیعتا برای یک عده ناخوشایند است و از طرفی برای عده زیادی خوشایند است… خب این دانشجویان جزو کسانی هستند که نمی خواهند به من رای بدهند، اما عده بسیار زیادی هم موافق من هستند.
– آقای دکتر! شما از کجا اینقدر مطمئن اید که عده « بسیار زیادی » طرفدار شما هستند؟
– چون تجربه به من نشان داده.
– فکر می کنید در انتخابات ششم به مجلس راه پیدا کنید؟
– صد در صد رای می آورم. گرچه ممکن است کسانی دوست نداشته باشند با ما صحبت کنند و به ما رای…
خبرنگار روزنامه آزاد که در کنارم بود، صحبت غفوری فرد را قطع کرد و پرسید:
– برخورد مردمی را که شما نماینده شان هستید، با خودتان دیدید. آنها حتی حاضر نشدند صحبت های شما را بشنوند، حالا و چگونه مطمئن اید که رای می آورید؟
غفوری فرد گفت:
– اول بگویید خبرنگار کدام روزنامه هستید؟
همکارمان خودش را معرفی کرد (خبرنگار روزنامه آزاد) و در ادامه گفت:
– نمی خواهید جواب سوال هایم را بدهید؟
– غفوری فرد با عصبانیت گفت:
– چرا شلوغش می کنی… تو که خودت بیشتر از همه تحریک می کنی…
– نه، اینجور که شما می گویید نیست. من خبرنگارم و حرفه ام ایجاب می کند که سوال کنم.
– خب سوالت را بپرس، اما تحریک نکن.
(چرا غفوری فرد اینقدر عصبانی بود؟ آیا از برخورد دانشجویان با خودش به خشم آمده بود و آیا اکنون برخورد دانشجویان را بر سر یک خبرنگار تلافی می کرد؟)
وقتی از غفوری فرد پرسیدیم به نظر او چه کسانی به کوی دانشگاه حمله کرده اند، اینطور پاسخمان را داد:
« از مسوولان امنیتی بپرسید، چرا از من می پرسید؟ »
و وقتی گفتیم او را به عنوان نماینده مردم مورد سوال قرار داده ایم و نه یک مسوول امنیتی، گفت:
– بله، من به عنوان نماینده مردم به اینجا آمده ام که فعلا مساله حل شود و بعد موضوع را مورد بررسی قرار دهم. یعنی مجلس، کمیته تحقیق و تفحص تشکیل می دهد و انشاالله مساله را مورد بررسی قرار خواهد داد… (و من در همان لحظه به یاد دهها کمیته تحقیق و تفحص افتادم که در مجلس تشکیل شده بود…)
– آقای غفوری فرد! دیشب به دانشجویان توهین کردند… وسایلشان را شکستند، کتک شان زدند، مجروح شان کردند و خیلی اتفاقات دیگر که حتما خودتان شنیده اید… نظرتان درباره وقایع کوی دانشگاه چیست؟
– هیچ کس با تخریب موافق نیست. هرکس که تخریب کرده، قطعا کار اشتباهی کرده به خصوص تخریب مکان مقدسی چون خوابگاه دانشجویان… اما تا قبل از اینکه کمیته تحقیق تشکیل شود نمی توان کسی را محکوم و زندانی کرد… مجلس وظیفه دارد کمیته تحقیق و تفحص تشکیل دهد… دولت و وزارت کشور هم به همین ترتیب… انشاالله روزی که مسائل حل شد و انشاالله آرامش بازگشت، رسیدگی می شود و کسانی که تخلف کرده اند حتما باید مجازات شوند.
– گفته می شود نیروی انتظامی و انصار در ضرب و شتم دانشجویان مداخله داشته اند. شما در این باره چه نظری دارید؟
– نه، انصار حزب الله هم همه خونی بودند… از هر دو طرف مجروح شده اند…هم برادران دانشجو که در خوابگاه بودند، هم برادران نیروی انتظامی و هم برادرانی که برای رسیدگی به آنجا آمده بودند… راهش این است که در مرحله اول، جو آرام بشود تا بتوان در یک جو آرام بررسی صحیح کرد تا مشخص شود متخلفان چه کسانی هستند. هر دو طرف اعلام می کنند که آن طرف ما را زده اند… در یک فضای آرام باید به موضوع رسیدگی کرد نه در یک جو تهییج شده… و اگر تخلفی بوده، حتما رسیدگی می شود. به هر حال یک درگیری بوده و هر کس مسبب اش بوده خسارات سنگینی را به بار آورده… هرکدام از برادران و خواهران ما که مجروح شده اند، طبیعتا برای ما دردناک است. مسببین حتما باید شناخته شوند و حتما تحت پیگرد قرار گیرند و من امیدوارم نشریات هم پیش از آنکه سعی کنند عواطف عمومی را تهییج و جو را ملتهب کنند، اجازه بدهند مساله در یک جو آرام مورد رسیدگی قرار گیرد.
غفوری فرد حرفهای دیگری هم زد. از جمله اینکه به ما گفت شما چرا فقط با این طرفی ها مصاحبه می کنید (اشاره اش به دانشجویان بود) چرا با «انصار» مصاحبه نمی کنید. آنها هم حرف های زیادی برای گفتن دارند، آنها هم مجروح شده اند…
و من گفتم: آقای غفوری فرد، اتفاقا من خیلی علاقه مندم با نیروهای انصار حزب الله هم مصاحبه ای داشته باشم. بیش از ده ساعت است که اینجا هستم و بارها به این موضوع فکر کرده ام که ای کاش می توانستم خبری هم از « آن طرف » داشته باشم. ( اشاره ام به مواضع استقرار نیروی انتظامی و انصار بود که روبروی دانشجویان صف آرایی کرده بودند) اما هربار خواستم به مواضع استقرارشان نزدیک شوم، این اجازه را به من ندادند. شما به من کمک می کنید با آنها مصاحبه ای داشته باشم و حرفهایشان را بشنوم. که گفت: بله. حتما… بیایید برویم.
و ما به دنبالش به راه افتادیم ( خبرنگار روزنامه های خرداد و آزاد هم بودند )
به مواضع انصار کاملا نزدیک شده بودیم که غفوری فرد گفت:
« نیروهای انصار الان خیلی ناراحت هستند. بسیاری از آنها مجروح شده اند. با لحنی آرام با آنها صحبت کنید و سوال های منطقی بپرسید. سوال های تندی که از من پرسیدید از آنها نپرسید. عصبانی شان می کند » (خطاب اش به خبرنگار آزاد بود)
… و ما پذیرفتیم.
کسی از میان انصار با خشم زیاد خطاب به ما فریاد زد:
« مگر ما می گذاریم آنها خون شهدا را پایمال کنند »
(دانشجویان به کسانی که در این قسمت مستقر بودند، انصار می گفتند. ما نمی دانیم آنها واقعا جزو گروه انصار حزب الله معروف بودند یا نه؟ البته فراموش هم نمی کنیم که غفوری فرد از ما خواسته بود با «انصار» مصاحبه کنیم. پس لابد ما را نزد انصار آورده بود)
ضبطم را آماده کردم و به طرفشان رفتم تا پرسش هایم را مطرح کنم.
– ببخشید، لطفا منظورتان را بیشتر توضیح دهید، چه کسانی دارند خون شهدا را پایمال می کنند. منظورتان از « آنها » چه کسانی هستند؟ آیا منظورتان کسانی است که الان پشت نرده های سبز هستند؟ آیا دانشجویان را می گویید؟
هیچ کس پاسخم را نداد. فقط کسانی از آن میان فریاد زدند: ما با شما مصاحبه نمی کنیم. شما حرف های ما را تحریف می کنید، شما تقوای کلامی ندارید.
عده زیادی گرد ما جمع شده بودند. بیشتر آنها کت و شلوارهای یک رنگ پوشیده بودند و «موبایل» داشتند و با خشم زیادی شعار می دادند: «مرگ بر جاسوس اسرائیل، مرگ بر جاسوس اسرائیل..» حلقه ای که به دور ما تشکیل شده بود هر لحظه تنگ تر می شد. مشت های گره کرده شان را بالا برده بودند و یکسره شعار می دادند:
«مرگ بر جاسوس اسرائیل»
(آیا منظورشان این بود که ما جاسوس اسرائیل هستیم… آیا ما جاسوس اسرائیل بودیم؟)
هیچکدام از آنها حاضر نشدند به سوال هایم پاسخ بدهند اما فحش و بد و بیراه زیادی نثارمان کردند. (آیا این فحش ها نثار ما می شد یا نثار روزنامه هایمان؟) هر لحظه شعارهایشان تندتر می شد. ترس برم داشت. نکند آنها اینقدر این شعار را تکرار کنند تا خودشان هم باورشان بشود ما جاسوس اسرائیل هستیم و همین جا هم قصد محاکمه و مجازات ما را بکنند…
به آنها گفتم: چرا اینقدر عصبانی هستید… آقای غفوری فرد از ما خواسته که با شما مصاحبه ای داشته باشیم.
اما هیچ کس توجهی به حرف های من نداشت… اصلا کسی صدای مرا نمی شنید.
در میان این همه هیاهو، صدای غفوری فرد را شنیدم:
– خانم بیایید بروید، خواهش می کنم (در صدایش نگرانی موج می زد)
– آقای غفوری فرد می خواهم با آنها مصاحبه کنم. خواهش می کنم وساطت کنید.
– خانم بیایید بروید، مگر دنبال شر می گردید.
غفوری فرد ما را تا محل استقرار دانشجویان همراهی کرد.
تا قسمتی از این مسیر، همچنان تعدادی از انصار به دنبال ما می آمدند و شعار می دادند: مرگ بر جاسوس اسرائیلی، مرگ بر حجاریان.
در راه بازگشت به غفوری فرد گفتم:
– آقای دکتر! خودتان دیدید… دیدید که حاضر نشدند به سوالهایمان جواب بدهند… فحش هایشان را شنیدید. از ما پرسیدید چرا فقط با دانشجویان مصاحبه می کنیم. دانشجویان پاسخ سوال های ما را می دهند، اما آنها… خودتان که دیدید…
غفوری فرد ما را از معرکه به در برد، اما پاسخ سوالاتمان را نداد.
—————————————————————————————————————-

در شماره های پیشین این گزارش برای شما نوشتیم که پس از هجوم شبانه گروه فشار و شبه نظامیان به کوی دانشگاه تهران، فرستادگان دولت خاتمی در شامگاه منتهی به نوزدهم تیرماه، به میان دانشجویان رفتند و آنها را دعوت به خویشتنداری کردند.
مردان خاتمی تلاش زیادی کردند که دانشجویان مضروب و خشمگین را که در خیابان امیرآباد شمالی تجمع کرده بودند، به داخل خوابگاه هایشان بازگردانند (به اتاق هایی سوخته با تخت های شکسته) اما دانشجویان راضی نمی شدند.
همچنین آوردیم که در ساعت های پایانی شامگاه منتهی به نوزدهم تیرماه، یک مرد از جناح راست نیز به کوی دانشگاه تهران آمد تا با دانشجویان گفت و گو کند، اما دانشجویان حاضر به پذیرفتن او نشدند و او را «هو» کردند. او کسی نبود جر دکتر حسن غفوری فرد، نماینده مجلس شورای اسلامی.
غفوری فرد به من و چند خبرنگار دیگر انتقاد کرده بود که چرا فقط با دانشجویان مصاحبه می کنیم. او گفته بود:« چرا با آن طرفی ها مصاحبه نمی کنید… انصار هم مجروح شده اند… » غفوری فرد ما را به میان انصار برد، اما آنها حاضر نشدند به پرسش های ما پاسخ بدهند، فقط علیه ما شعار دادند:« مرگ بر جاسوس اسرائیل» (من هنوز نفهمیده ام چرا آنها چنین شعاری می دادند. آیا از نظر آنها ما جاسوس اسرائیل بودیم؟) تا آنجا که می دانیم، پس از غفوری فرد هیچ مرد یا زنی از جناح راست به کوی دانشگاه نیامد (آیا آنها از این هراس داشتند که دانشجویان آنها را نیز «هو» کنند!)

دانشجویان هنوز راضی نشده بودند
صبح نزدیک می شد؛ صبح نوزدهم تیرماه.دانشجویان همچنان در خیابان امیرآباد شمالی تجمع کرده بودند: در پشت نرده های سبزرنگ.
نیروهای انتظامی و پلیس ضدشورش نیز همچنان از مواضع استقرار خود پاسداری می کردند. دانشجویان می گفتند که گروه های مهاجم و فشار در پشت پلیس ضدشورش سنگر گرفته اند.
دانشجویان هنوز حاضر نبودند به خوابگاه های خود بازگردند. تلاش بی وقفه دکتر فرهادی، وزیر بهداشت درمان و آموزش پزشکی، دکتر معین وزیر فرهنگ و آموزش عالی، دکتر خاتمی معاون وزیر بهداشت، مصطفی تاج زاده معاون سیاسی وزارت کشور و دیگر فرستادگان دولت خاتمی برای آرام کردن دانشجویان هنوز نتیجه نداده بود.
خشم دانشجویان آنقدر زیاد بود که هنوز هیچ دعوتی نتوانسته بود آن را فروبنشاند.
دانشجویان با کینه زیاد درباره مهاجمان و شبه نظامیان سخن می گفتند.
دانشجویی با پای پانسمان شده می گفت:
«ما ضاربان خود را می شناسیم. آنها بارها به تجمع های قانونی ما یورش آورده اند و ما را مضروب کرده اند. آنها در پارک لاله ما را کتک زده اند… آنها قبل از دوم خرداد نیز ما را مورد ضرب و شتم قرار داده اند. ما از فردای دوم خرداد، شادمانه در انتظار برخورد جدی با آنها بودیم… اما انگار امید بیهوده ای بود… آنها که از حماسه دوم خرداد زخم خورده بودند، عملیات ضرب و شتم خود را وارد فاز تازه تری کردند. ما انتظار داشتیم دولت خاتمی بتواند گروه های فشار و شبه نظامیان ناشناس را مهار کند و سر جای خود بنشاند… اما نه فقط این اتفاق نیفتاد، که آنها هر روز گستاخ تر از روز قبل، به کارهای خلاف قانون خود ادامه دادند… ما نمی دانیم چرا دولت خاتمی نتوانسته است برای مهار آنها کاری از پیش ببرد. ما باید بدانیم که چه کسانی از گروه های فشار حمایت می کند… ما می خواهیم بدانیم آنها با چه کسانی ارتباط دارند»

لقمه های نان و پنیر و اتوموبیل های مدل بالا!
دانشجویان گرسنه بودند. بیش از بیست و چهار ساعت بود که چیزی نخورده بودند.
دانشجویی می گفت:
– درهای غذاخوری را به روی ما بسته اند و آشپزها را هم از کوی دانشگاه بیرون انداخته اند.
– بچه ها! چه کسانی غذاخوری را بسته اند؟
– ما دقیقا نمی دانیم آنها چه کسانی بودند. صبح روز هجدهم تیرماه، مهاجمان ناشناس آشپزها را بیرون کردند و به آنها گفتند حق ندارید برای اینها (دانشجویان) غذا درست کنید.

* ساعت به پنج صبح نزدیک می شد که یک وانت وارد جمعیت شد. جوانانی ایستاده بر پشت وانت برای دانشجویان بسته های کوچک غذا پرتاب می کردند. بسته ای که شامل یک تکه نان تافتون، یک تکه کوچک کالباس و یک عدد خیارشور بود. بسته های غذا به همه نرسید… تعداد دانشجویان خیلی زیاد بود… دقایقی بعد لقمه های نان و پنیر که هدیه همسایگان بود نیز میان دانشجویان دست به دست می شد. همسایه ها برای دانشجویان آب خنک نیز آوردند: در تنگ های شیشه ای.
چند روز پس از فاجعه کوی دانشگاه، نشریه جبهه ارگان انصار حزب الله خبر داد که در شب پس از حادثه، اتوموبیل های مدل بالای خارجی بارها برای دانشجویان کنسرو غذا، نوشابه های خارجی و … آوردند. متاسفانه(!) ما این ماشین ها و کنسروهای خارجی را ندیدیم. ما فقط لقمه های کوچک نان و کالباس را دیدیم که آن هم توسط وانت توزیع می شد نه اتوموبیل های خارجی.

* در یکی از کوچه های فرعی امیرآباد شمالی که توسط نیروی انتظامی مسدود شده بود، گفت و گویی میان دانشجویان و نیروی انتظامی در جریان بود.
دانشجویی فریاد زد:
– چرا از اینجا نمی روید…؟
هیچ کس از میان نیروی انتظامی پاسخش را نداد.
– ما دانشجو هستیم. چرا در برابر ما صف آرایی کرده اید. چرا؟
(و باز هیچ کس پاسخی نداد)
– برای چه به دست شما باتوم و سپر داده اند… شما می خواهید ما را بزنید؟… ما که برادران شما هستیم؟
– من دانشجوی پزشکی هستم، فردا که برای معالجه به نزد من آمدید، مجبورتان می کنم یکساعت در برابرم خبردار بایستید.
دانشجویانی که در نزدیک او بودند، به دوست خود پرخاش کردند. یکی از آنها گفت:
– این جوری حرف نزن. این ها چه تقصیری دارند؟ مگر نمی بینی همه شان سرباز وظیفه هستند. همه شان هم شهرستانی هستند. این طفلک ها اصلا نمی دانند اینجا چه خبر است؟
دانشجویی با سر پانسمان شده گفت:
– بله، این بیچاره ها چیزی نمی دانند، اما به پشت سرشان نگاه کن… آنها فرماندهانشان هستند… اینقدر سوال می کنیم تا شاید از آن عقب کسی پاسخمان را بدهد.
سربازان روی زمین نشسته بودند و صورت هایشان را پشت سپرها پنهان کرده بودند. آنها نیز ساعت ها بود که در اینجا حضور داشتند و حالا حتما از خستگی زیاد بر زمین نشسته بودند… هر وقت که دانشجویان به آنها نزدیک می شدند، در یک واکنش سریع از جا می پریدند و با حالت تهاجم در برابر دانشجویان می ایستادند.
یک دانشجو رو به سربازانی که با سپر و باتوم نشسته بودند گفت:
– شما برادران ما هستید، ما هم برادران شما… ما با شما هیچ دشمنی نداریم، ما دانشجو هستیم…
صدایی از آن عقب شنیده شد، از پشت سر سربازان نیروی انتظامی:
– شما اگر دانشجو هستید در خیابان چه می کنید؟ دانشجو باید الان در خوابگاه مشغول درس خواندن باشد…
مردی که این حرف ها را می زد، آرام آرام جلو می آمد. لباس شخصی بر تن داشت و یک بی سیم در دست:
– شما دانشجو نیستید، دانشجو در خیابان «ولو» نیست، دانشجو در کتابخانه درس می خواند.
دانشجویی پاسخش را داد:
– اتاق هایمان را دیده اید؟ کاملا سوخته است… کتابخانه را دیدید؟ کتابها و جزوه هایمان را در آتش سوزاندند… برخی از ما مشغول درس خواندن بودیم که مهاجمان حمله کردند و ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند. ما نمی خواستیم به خیابان بیاییم، ما را مجبور کردند. به داخل خوابگاه برویم که دوباره به ما حمله کنند؟
و دانشجوی دیگری گفت:
– بودجه دولت باید برای مبارزه با دشمنان اسلام صرف شود، نه برای مبارزه با دانشجویان… ما سرمایه های این کشور هستیم، ما دانشجو هستیم و با هزینه این ملت مشغول تحصیل هستیم تا فردا به آنها خدمت کنیم… چرا به طرف ما گاز اشک آور پرتاب می شود. چرا؟
و باز همان مرد که لباس شخصی پوشیده بود و بی سیم در دست داشت، گفت:
– شما دانشجو نیستید، اگر دانشجو بودید باید الان در دانشگاه بودید و تزتان را می نوشتید نه در خیابان… شما که دانشجو نیستید.
دانشجویان به خشم آمدند و شعار دادند.
دلم می خواست از سربازان نیروی انتظامی درباره این واقعه و علت حضورشان در اینجا سوالاتی بکنم. براستی آنها درباره حادثه کوی دانشگاه چه می دانستند. به طرف آنها رفتم و پرسیدم:
– شما می دانید اینجا چه اتفاقی افتاده است؟ از حادثه دیشب چیزی می دانید؟
کسی پاسخم را نداد.
– شما از چه وقت اینجا هستید؟
– …
– چرا حرف نمی زنید، می دانید اینها که اینجا تجمع کرده اند و شما در برابرشان صف آرایی کرده اید، چه کسانی هستند؟
– …
– شما می دانید اینها دانشجو هستند و دیشب مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند؟… می دانید؟
بالاخره یک سرباز به سخن درآمد:
– اینها دانشجو نیستند، اینها خرابکارند.
– چه کسی به شما گفته اینها خرابکارند؟
تا آمد جواب بدهد، صدایی رسا و خشن مانعش شد: کسی جوابشان را ندهد. هیچ کس حق ندارد با «آن طرفی ها» حرف بزند.
(آیا منظورش از «آنطرفی ها» دانشجویان بودند؟)
و من دوباره از همان سربازی که پاسخم را داده بود، پرسیدم:
– تو می دانی دیشب در اینجا چه اتفاقی افتاده است؟
– خانم! با من حرف نزنید. مگر نشنیدید جناب فرمانده چه گفت.
با لهجه غلیظی حرف می زد. لهجه ای که نفهمیدم مال کجاست.
– تو اهل کجایی؟
– ما حق نداریم با شما حرف بزنیم.
– چرا؟
– …
همان مرد از دور فریاد زد:
– خانم! از اینجا بروید، حق ندارید با اینها صحبت کنید، بروید! خیلی زود از اینجا بروید! همین حالا!

تا صبح ماندند
صبح نوزدهم تیرماه آغاز شده بود: شنبه نخستین روز هفته کاری، فرهادی، معین، تاج زاده و رضا خاتمی هنوز مشغول گفت و گو با دانشجویان بودند. همه خسته بودندريال چشم های پر از خوابشان را به زحمت بیدار نگه داشته بودند.
دیشب وقتی دانشجویان از فرستادگان دولت خاتمی خواسته بودند که به آنها تضمین بدهند که دیگربار شبه نظامیان به خوابگاه حمله نکنند، اینطور پاسخ شنیده بودند: ما تا صبح همین جا در کنار شما می مانیم تا اگر دوباره حمله کردند، جزو کشته شدگان باشیم… و آنها تا صبح در کنار دانشجویان ماندند.
رضا خاتمی و معین در خیابان امیرآباد جلوی در اصلی کوی دانشگاه بر زمین نشسته بودند… چشم هایشان از شدت خستگی سرخ شده بود.
یکی از مسوولان کوی دانشگاه برای دانشجویان خبر آورد:
– بچه ها! قرار بر این شده که شما عقب نشینی کنید تا نیروهای انتظامی و انصار هم عقب بروند.
( آیا اینجا میدان جنگ بود؟ )
… نیروی انتظامی عقب نشینی کرد. دانشجویان نیز نرده های سبزرنگ و سطل های آشغال را که با آن مواضع خود را مشخص کرده بودند، عقب کشیدند و در نزدیکی در اصلی کوی دانشگاه مستقر شدند.

مردم نمی دانند بر ما چه رفته است
مصطفی تاج زاده با آخرین گروه دانشجویان که در بیرون کوی مستقر بودند، گفت و گو می کرد تا آنها را مجاب کند نرده های آهنی را به داخل کوی ببرند و خودشان هم به داخل خوابگاه بازگردند:
– بچه ها، شما باید خیابان را باز کنید. الان ساعت شش صبح است، تا ساعتی دیگر رفت و آمد اینجا زیاد می شود، کارمندان سازمان انرژی اتمی ساعتی دیگر باید به سر کار خود بروند. انرژی اتمی همین بالاست… خیابان را مسدود نکنید، رفت و آمد برای مردم سخت می شود.
و دانشجویی به تاج زاده گفت:
– اتفاقا باید خیابان را بسته نگه داریم تا مردم که به سر کارهایشان می روند، بفهمند اینجا بر ما چه رفته است… مردم باید بفهمند فرزندانشان را در خواب به خاک و خون کشیده اند… آقای تاج زاده! چند ساعت پس از فاجعه کوی دانشگاه، در خیابان جلال آل احمد در همین نزدیکی ها، مردانی را دیدم که برای همسرانشان گل خریده بودند، پدرانی را دیدم که دست در دست فرزندانشان به گردش می رفتند، دختران و پسران جوانی را دیدم که شادمان از یک روز تعطیل جست و خیز می کردند و از ته دل می خندیدند… و کمی این سوتر دوستان من مجروح و مضروب بر زمین افتاده بودند و حتی کسی نبود آبی به گلوی آنها بریزد… هیچ کس. آقای تاج زاده! مردم تقصیری نداشتند، آنها از همه چیز بی خبر بودند، آنها نمی دانستند چه فاجعه ای در کوی رخ داده… آقای تاج زاده! همان موقع که مردم شادمانه به کوه و دشت و دمن می رفتند، فرزندانشان خسته و مجروح در کوی به کمک آنها نیاز داشتند. ما خیابان را مسدود نگه می داریم… صداوسیما که اخبار را به مردم منتقل نمی کند. ما باید خود اطلاع رسانی کنیم. مردم که از اینجا عبور می کنند، وقتی خیابان را مسدود ببینند، می پرسند اینجا چه اتفاقی افتاده… و آن وقت ما برای آنها همه چیز را تعریف خواهیم کرد. همه چیز را… صداوسیما این بار نیز مثل همیشه جناحی عمل خواهد کرد، از بیت المال استفاده می کنند، اما اخبار فاجعه ای را که بر ما رفته، منعکس نمی کنند.
– آقای تاج زاده! ما به تحصن خود ادامه می دهیم تا به خواسته های قانونی خود برسیم…. ما تا پاسخ خود را نگیریم، به تحصن پایان نمی دهیم.
– از نخستین ساعت پس از حادثه، تمام شبکه های خبری دنیا بارها اخبار این فاجعه را گزارش کرده اند. اما صداوسیمای ما یکی دو بار اخبار وارونه و ناقصی را از ماجرا منتقل کرده است و بارها این صحنه را نشان داده است که دانشجویان خطاب به وزیر کشور شعار داده اند: «استعفا، استعفا»… اما قبل و بعدش را نشان نداده است که دانشجویان به موسوی لاری می گفتند وقتی نیروی انتظامی تحت فرمان شما نیست، همان بهتر که مثل آقای نوری بروید… آقای لاری وقتی شما به یک رسته نیروی انتظامی نمی توانید فرمان بدهید که امنیت ما را حفظ کنند، استعفا بدهید بهتر است… به او گفتیم آقای لاری! شما نیروی انتظامی را در اختیار ندارید، اما کارهای آنها به نام شما نوشته می شود، پس بهتر است در این وزارتخانه نمانید. اما تلویزیون به گونه ای این ماجرا را نشان داد که انگار مشکل اصلی دانشجویان با وزیر کشور است. اما اینطور نبود. ما همین جا می مانیم تا به خواسته های خود برسیم… عاملان و آمران جنایت کوی دانشگاه باید معرفی و مجازات شوند… یکبار برای همیشه باید تکلیف «انصار» معلوم شود، باید روشن شود چه کسانی از آنها حمایت می کنند.
و تاج زاده همچنان دانشجویان را به خویشتنداری و آرامش دعوت می کرد:
– بچه ها! برخورد احساسی نکنید… بچه ها! منطقی باشید و دوراندیش… شما باید با شیوه های منطقی خواسته های خود را دنبال کنید… دوستان من1 شما باید به داخل خوابگاهتان بازگردید. تجمع در خیابان به نفع شما نیست، نه به نفع شما و نه به نفع دولت خاتمی… این را فراموش نکنید.
– آقای تاج زاده! ما تقاضاهای منطقی و مشخصی داریم. بالاخره باید کسی پاسخگوی این فجایع باشد. ما همین جا می مانیم.
– بچه ها! عزیزان من! من از دیشب تا بحال بارها تکرار کرده ام که اهداف جامعه مدنی ایران در یک محیط آرام و به دور از تشنج قابل حصول است. فراموش نکنید «خشونت» مهم ترین دشمن توسعه سیاسی است… معجزه گفت و گو را به یاد داشته باشید.
– آقای تاج زاده! ما تا چه وقت باید تحمل کنیم. ما باید از خشونت پرهیز کنیم و آن وقت آنها بیایند و ما را مجروح کنند، ما گفت و گو کنیم و آنها ما را مضروب کنند.
– بچه ها! شما باید از روش های قانونی مطالبات خود را پیگیری کنید. ما فاجعه کوی دانشگاه را پیگیری می کنیم. ما عاملان جنایت را معرفی می کنیم، ما به شما قول می دهیم.
– آقای تاج زاده! سر ما را اینطوری گرم نکنید، به ما وعده های انجام نشده همیشگی را ندهید. شما چه وقت می خواهید تکلیف انصار را یکسره کنید… حالا که شما حریف آنها نمی شوید، بهتر است خودمان وارد عمل شویم.
و باز تاج زاده دانشجویان را به آرامش دعوت کرد:
– بچه ها! مراقب باشید، شما باید حواس تان را جمع کنید، دشمنان جامعه مدنی می خواهند هر طور شده است در جامعه تشنج ایجادکنند. آنها در فضای خشونت آمیز و پرتشنج به اهداف خود می رسند، بچه ها مواظب باشید که شما را تحریک نکنند… مخالفان خاتمی خوشحال می شوند اگر شما دست به خشونت بزنید… بچه ها! افراط و تندروی دشمن جامعه مدنی و توسعه سیاسی است. بچه ها! شما باید به داخل کوی بازگردید و آرامش خود را حفظ کنید.
تاج زاده از عصر دیروز تا صبح امروز – نوزدهم تیرماه – یکسره مشغول گفت و گو با دانشجویان بود. او ساعت ها بود که تلاش می کرد دانشجویان را آرام کند و آنها را به داخل کوی دانشگاه بازگرداند. به همین دلیل دانشجویان بارها از تاج زاده از عصبانی شدند. آنها می خواستند در خیابان بمانند و به تحصن خود ادامه بدهند.
اما محمدرضا باهنر یکی از عناصر جناح راست در مجلس شورای اسلامی، چند روز پس از حادثه کوی دانشکاه گفت: وزارت کشور که بالاترین مسوولیت برگزاری امنیت کشور را به عهده دارد، در این مجموعه حرکت ها نه تنها اقدام موثری در جهت حل قضیه نکرد، بلکه مشخصا آقای تاج زاده معاون سیاسی وزیر و شخص آقای موسوی لاری، بعضا در پی غامض تر کردن ماجرا برآمدند. تعدادی از عناصر سیاسی آن جناح به طور مرتب در کوی دانشگاه رفت و آمد داشته و به جای دعوت دانشجویان به آرامش، آنان را به مقاومت دعوت کرده اند.
«محمد جواد لاریجانی» نیز هفته ای پس از فاجعه کوی دانشگاه، در روزنامه کم تیراژ ابرار نیز معاون سیاسی وزیر کشور را متهم کرد. او نوشته بود: «اینکه سیاسیون و گروه های سیاسی در دانشگاه ها دنبال پایگاه باشند و از دانشجویان برای اغراض خود بهره بگیرند، هم موضوعی عجیب یا منحصر به کشور ما نیست. اما آنچه عجیب و قابل تامل است، نقش دولت در آشوب دانشجویی اخیر است… تشویق های معاون سیاسی وزارت کشور و مشاوران رئیس جمهوری که با حضور خود در میان دانشجویان معترض، اصرار بر ادامه حرکت تا تعیین تکلیف نیروی انتظامی! قانون مطبوعات! و قس علی هذا همه حکایت از تشویق دارند…»

من در دفترم هستم
ساعت از هفت صبح گذشته بود که مصطفی تاج زاده سوار بر موتورسیکلت از دانشجویان خداحافظی کرد و به دفتر کارش در طبقه هجدهم وزارت کشور رفت.
وقتی می رفت به دانشجویان گفت:
«بچه ها من در دفتر کارم در وزارت کشور هستم. اگر کاری داشتید تماس بگیرید… حتما تماس بگیرید»

یادتان نرود!
دانشجویی خبر آورد که از سوی دفتر تحکیم وحدت، ده روز عزای عمومی اعلام شده است و قرار شده دانشجویان به نشانه عزا، بازوبند سیاه و پیشانی بند سیاه ببندند.
او در آخر گفت:
– بچه ها، قراراست فردا ساعت 11 صبح در دانشگاه تهران تجمع کنیم. دانشجویان دانشگاه های دیگر هم می آیند. یادتان نرود!
وقتی خیابان امیرآباد شمالی را به سمت روزنامه ترک می کردم، دانشجویی به من گفت:
– بنویسید فاجعه است، در کشوری که پیشنهاد دهنده گفت و گوی تمدن ها در سال 2001 است، چنین حوادثی خجالت آور است.
یک دانشجوی دیگر نیز گفت:
– بنویسید که می خواهند با این کارها بگویند دولت خاتمی بی کفایت است. می خواهند دولت خاتمی را تضعیف کنند، ما همه چیز را می دانیم.
یک دانشجو که هم پایش پانسمان شده بود و هم سرش گفت:
مهاجمان وقتی ما را کتک می زدند، من فریاد زدم: «تو را به حضرت زهرا نزنید» با تعجب گفت: زهرا، مگر شما زهرا را می شناسید… ببینید چه تبلیغاتی علیه ما شده است، ببینید ما چگونه به آنها معرفی شده ایم. چه کسی مسوول ایجاد چنین تفکری درباره ما است؟ چرا انحصار طلبان این گونه درباره ما فکر می کنند؟

نوزدهم تیر ماه، ساعت 8 صبح
رفت و آمد مردم شروع شده بود. مردم با تعجب زیاد به نرده های سبزرنگی نگاه می کردند که خیابان با آن مسدود شده بود. تعجب مردم وقتی بیشتر شد که در اطراف کوی دانشگاه، دانشجویانی را دیدند که با سر و صورت زخمی و دست و پایی پانسمان شده و با لباس زیر، به آنها نگاه می کردند.
بعضی از دانشجویان روی آسفالت خیابان دراز کشیده بودند، خستگی زیاد رمق ایستادن و حتی نشستن را از آنها گرفته بود. بسیاری از آنها خوابشان برده بود. سوال های مردم شروع شده بود:
بچه ها! اینجا چه خبر است، چه اتفاقی افتاده است…

منبع

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: