• بیشترین کلیک شده‌ها

    • هیچکدام

در کهریزک بر امیرجوادی‌فر چه گذشت؛ برای اعتراض مدنی رفت، جنازه‌اش را پس دادند، روز

– امير جوادی فر روز آخر بينايی نداشت و با فرياد از مرحوم مادرش برگرداندن بينايی اش را طلب می کرد!

«من برای يک اعتراض مدنی بيرون رفتم نه سلاح داشتم نه دشنام دادم فقط در سکوت ايستاده بودم. کاری نکردم که از چيزی بترسم، می روم و برميگردم»
اين آخرين جملات امير جوادی فر، يکی از قربانيان بازداشتگاه کهريزک است که روز ۱۸ تير، ضرب و شتم شديد نيروهای بسيجی، پس از بازداشت، او راروانه بيمارستان کرد؛ اما او و خانواده اش به احترام قانون و با گمان صدور قرار وثيقه و کفالت از سوی قاضی به دليل وضعيت نامساعد جسمانی او، به پليس پيشگيری تهران مراجعه کردند و برخلاف تصورشان حتی فرصت خداحافظی از هم را نيز نيافتند.

امير جوادی فر پيش از مراجعه به پليس و در پاسخ به برادرش که پرسيده بود می تواند راه برود يا ويلچر تهيه کنند گفته بود: «عاشقان ايستاده می ميرند». او ايستاده و با پای خود رفت تا به قانون کشورش احترام بگذارد و پدر و برادرش بعد از روزها سرگردانی، پيکر رنجور و بی جان او را تحويل گرفتند.

مراسم اولين سالگرد شهادت امير جوادی فر امروز در حالی برگزار می شود که خانواده جوادی فر با گذشت يک سال همچنان منتظر محاکمه آمران فاجعه کهريزک و محاکمه قاضی ای هستند که امير را با وجود وضعيت نامساعد جسمانی به بازداشتگاه کهريزک فرستاد.

آنها از قاضی مستقر در پليس پيشگيری تهران که امير را همراه با ديگر بازداشت شدگان روز ۱۸ تير در دو اتوبوس به بازداشتگاه کهريزک فرستاده بود شکايت کرده اند و در حاليکه حکم عاملان جنايات کهريزک که صالح نيکبخت، وکيل خانواده جوادی فر آن را پر از تناقض و تعارض ميداند صادر شده، هيچ خبری از محاکمه آمران اين جنايت نيست.

امير به احترام قانون رفت

روز ۱۹ تير که با علی جوادی فر، پدر امير جوادی فر تماس گرفتيم همزمان با ساعاتی بود که امير را تحويل پليس داده بودند. آقای جوادی فر که به شدت متاثر بود به «روز» گفت:» درست زمانی زنگ زديد که من به احترام قانون و با هزار اميد و آرزو، فرزندم را تحويل پليس دادم، دقيقا همين ساعت و دقيقا همين روز و الان تمام آن لحظه ها و اتفاقات آن روز در ذهنم مرور می شود و چهره امير و…»

پدر امير جوادی فر افزود:» من با اين اطمينان که پسرم کاری نکرده و او را با وضعيتی که دارد بازداشت نمی کنند رفتم تا تکليف اميرم را مشخص کنند. او را به جايی بردم که بايد حافظ امنيت او و همه باشد و با تصور رعايت عدل و عدالت تحويل دادم و گفتم که تکليف پسر مرا مشخص کنيد. هرگز به ذهنم خطور نميکرد و تصور نميکردم چنين اتفاقاتی بيفتد و چنين شرايطی پيش بيايد و…»

آقای جوادی فر متاثرتر از آن بود که بتواند صحبت کند و بابک جوادی فر، برادر امير به سئوالات «روز» پاسخ ميگويد. او می گويد که امير با تاکيد بر بی گناهی اش و به احترام قانون و با تصور صدور قرار وثيقه يا کفالت به دليل وضعيت جسمانی اش رفت تا تکليفش روشن شود اما ما فرصت خداحافظی هم نيافتيم. اصلا تصور هم نمی کرديم چنين اتفاقی بيفتد.

بابک جوادی فر تاکيد ميکند که با توجه به وضعيت امير، هرگز نه خود امير و نه خانواده اش تصور نميکردند او را روانه زندان کنند: «ما اصلا فکر نميکرديم او را نگه دارند. تصورمان اين بود که با توجه به وضعيت جسمانی امير، او را روانه زندان نمی کنند. حالا آن قاضی که در پليس پيشگيری، دستور داد امير را با آن وضعيت، حتی نه به اوين بلکه به کهريزک منتقل کنند بايد بيايد در دادگاه و محاکمه شود. بايد جواب دهد که با هماهنگی چه کسی، امير را به کهريزک فرستاد. بايد جواب دهد که چگونه توانست امير را با آن وضع جسمی به چنين جايی بفرستد. ما منتظريم تا دادگاه انتظامی قضات برگزار شود و او بيايد و جواب بدهد. شکايتی هم که کرده ايم در اين راستا بوده که همه کسانی که نقش داشتند و امريت داشتند مجازات شوند تا ديگر اين اتفاقات برای بچه های مردم نيفتد. تا همان روزی که کسی را می گيرند به خانواده اش بگويند کجاست و در چه وضعی است نه اينکه روزها با عکس مقابل اوين باشند و بعد جسد تحويل بگيرند. امير که برنمی گردد حداقل اتفاقات مشابه برای بچه های مردم نيفتد…»

۱۸ تير چه اتفاقی افتاد؟

امير جوادی فر که روز ۱۸ تير به همراه همسر دوستش در تجمعات حضور يافته بود، از سوی نيروهای بسيج مورد ضرب و شتم قرار گرفت و سپس بازداشت شد. بابک جوادی فر می گويد:» در يک کوچه بن بست در تقاطع خيابان دانشگاه و شهدای ژاندامری، لباس شخصی ها به امير حمله می کنند و ۸ الی ۱۲ نفر می ريزند سر امير و به شدت او را مورد ضرب و شتم قرار ميدهدن و می برند. همسر دوست امير به او چسبيده بود و فرياد ميزد که نبريد اما چند ضربه هم به او می زنند و و جدا می کنند و امير را می برند.

از بابک که خود در همان حوالی بوده می پرسم امير چه کاری انجام ميداد که به او حمله کردند، می گويد: هيچ کار خاصی نميکرد مثل بقيه مردم، در سکوت و مسالمت آميز. او را بردند و من خودم همان دورو بر بودم؛ هر چه دنبالشان گشتم پيدا نکردم تا اينکه خانم دوست امير، زنگ ميزند و به همسرش می گويد امير را گرفته اند. ما رفتيم همه کلانتری های اطراف را گشتيم خبری نبود گفتند نيست تا نزديک ساعت ۹ شب که از بيمارستان فيروزگر، مامور همراه امير با موبايل امير به ما زنگ زد و گفت بيايد بيمارستان. رفتيم و ديديم که درب و داغون است…»

اولين عکس هايی که از امير جوادی فر منتشر شده عکس هايی است که او را در بيمارستان با آتلی بر گردن و صورتی ورم کرده و بدنی زخمی نشان ميدهد.

بابک جوادی فر می گويد: «امير روی زمين افتاده بود؛ با لگد به نقاط مختلف بدنش ضربه زده بودند. تمام بدنش کوفتگی داشت. فکش در رفته و برای همين آتل بسته بودند. بينی اش آسيب ديده بود؛ با توجه به اينکه قبلا امير بينی اش را جراحی کرده بود احتمال ميداديم شکسته باشد. در بيمارستان خواستيم از همه بدن او عکسبرداری کنند و اسکن مغزی کنند، از نظر داخلی هم چک کردند. همه انجام شد و مشکل حادی نداشت. اما خيلی ضربه خورده بود. به بيمارستان ها گفته بودند نبايد کسانی را که اين جور اتفاقات برايشان می افتد نگه دارند برای همين بيمارستان، امير را نگه نداشت و بيمارستان های خصوصی هم اجازه پذيرش اينها را نداشتند. من رفتم کلانتری ۱۴۸ سر خيابان وصال گفتم امير را بايد به بيمارستان خصوصی منتقل کنيم. افسر نگهبان همکاری کرد. امير را به بيمارستان لاله منتقل کرديم. برديم حمام و بستری شد و سرم زدند. پزشک داخلی و متخصص مغز و اعصاب آمد. بعد امير گفت که يک چشم اش تار می بيند. زنگ زدند متخصص چشم آمد/ گفت قرنيه اش خراشيدگی دارد و بايد قطره بريزد و استراحت کند. گفتند سه روزه خوب می شود. خواستيم يک روز ديگر در بيمارستان بماند. مامور گفت بيش از اين اختيار ندارم. من برگشتم کلانتری و با افسر نگهبان صحبت کردم مامور ديگری داد و همکاری کرد اما وقتی با مامور به بيمارستان رفتم ديدم امير و بابا در حال ترخيص هستند.»

عاشقان ايستاده می ميرند

بابک جوادی فر سپس از شکايت ضاربان امير از او خبر ميدهد: «کسانی که امير را مورد ضرب و شتم قرار داده و سپس بازداشت کرده بودند از امير شکايت کرده بودند. بابا و امير می گفتند برويم وضعيت جسمانی او را که ببينند قرار وثيقه و کفالت صادر ميکنند چون هيچ جرمی هم مرتکب نشده است. حرف زديم و تصميم گيری جمعی کرديم که برويم. امير هم گفت: من برای يک اعتراض مدنی بيرون رفتم نه سلاح داشتم نه دشنام دادم فقط در سکوت ايستاده بودم. کاری نکردم که از چيزی بترسم، می روم و برميگردم. به او گفتم: ويلچر بياورم؟ گفت: نه می توانم روی پاهايم بايستم. عاشقان ايستاده می ميرند و… متاسفانه امير را ترخيص کرديم و رفتيم کلانتری، نامه ای تنظيم کردند و گفتند بايد بفرستيم پليس امنيت، مامور دادند. با مامور رفتيم و امير با مامور داخل رفت. ماهم منتظر بوديم. بعد گفتند بايد برويد پليس پيشگيری در ضلع جنوبی ميدان انقلاب. رفتيم اما تا رسيديم امير را از ما تحويل گرفتند و حتی فرصت نشد خداحافظی کنيم. سريع من و بابا را پس زدند. گفتند اينجا نبايد بايستيد و ما را از منطقه دور کردند حتی نگذاشتند خداحافظی کنيم و حرف های آخرمان را بزنيم.»

برادر امير اما چند ساعتی بعد، دوباره به پليس پيشگيری برميگردد: «چند ساعت بعد برگشتم. خلوت بود. پرس و جو کردم. ماموری گفت سه اتوبوس رفتند. دو اتوبوس عازم کهريزک و يک اتوبوس هم عازم اوين. ساعت ۸ شب جمعه ۱۹ تير بود و عملا هيچ کاری نمی توانستيم بکنيم. گفتند صبح برويد دادگاه انقلاب و رفتيم. نامه ای روی ديوار زده و نوشته بودند کسانی که ۱۸ تير بازداشت شده اند ده روز بعد برای پی گيری بيايند. اما ما هر روز می رفتيم هم دادگاه انقلاب و هم جلوی زندان اوين. ليستی زده بودند از کسانی که به اوين منتقل شده بودند. اسم امير نبود. شک کرديم گفتيم او را برده اند کهريزک. تا ۲۳ تير که اتوبوسی از کهريزک به اوين فرستادند. من جلوی اوين بودم ماموری ليست اسامی را خواند حدود ۱۳۰ نفر بودند. اسم امير نبود فکر کرديم امير کهريزک نبوده. در اوين است. هر روز عکس امير در دست جلوی اوين بوديم. سر بچه هايی که از کهريزک آمده بودند را تراشيده بودند، چند نفرشان که آزاد شدند عکس امير را نشان داديم نمی شناختند. در ليست زندانيان کهريزک هم نبود فکر کرديم اوين است. از زندانيانی که سرشان تراشيده نشده و مشخص بود ادر اوين بوده اند آزاد که می شدند، می پرسيديم. کسی نمی شناخت.»

خانواده امير جوادی فر روز سوم مرداد متوجه می شوند که امير در زندان جان باخته است. اين در حالی است که امير روز ۲۳ تير جان باخته بود و در گزارش کميته ويژه مجلس درباره او آمده است: «ايشان در زمان دستگيری مورد ضرب و شتم قرار گرفته و قبل از انتقال به کهريزک مداوا گرديده ولی با اين حال نامبرده از لحاظ جسمی ضعيف شده بود و توان مقاومت در برابر صدمات جسمی و روحی بازداشتگاه کهريزک را نداشته است و در چهار روز حضور در کهريزک يک بار به پزشک وظيفه زندان مراجعه کرده که مداوای خاصی نسبت به ايشان انجام نمی پذيرد. به هر حال ايشان با حالت وخيم سوار اتوبوس می شود و در همان آغاز حرکت اتوبوس ها نامبرده وضعيت بحرانی پيدا نموده و در بيرون از اتوبوس جان می دهد.»

بابک جوادی فر می گويد: «روز جمعه، دوم مرداد من برای ديدن مادربزرگم شمال رفته بودم. يکی از دوستان جلوی اوين بود عکس امير را به زندانيانی که آزاد می شدند نشان ميداد. يکی از بچه هايی که از کهريزک به اوين منتقل و آزاد شده بودتا عکس را می بيند می گويد اين امير است و فوت شده. دوستم چند جا سر ميزند اما باز جمعه بود و کاری نمی تواند بکند همان روز برگشتم و صبح اول وقت دوستانم آمدند و گفتند خبری از امير گرفته ايم و بايد برويم. ۷ صبح بود به سمت شهر ری راه افتادند. پرسيدم: چی شده؟ کجا می رويم؟ گفتند: ليست افراد مفقود را داده اند برويم ببينم. تا رسيديم جلوی پزشکی قانونی کهريزک، هنوز من نميدانستم موضوع چيست. پزشکی قانونی هم ساعت ۸ و نيم باز می شد. در همان فاصله پدرم زنگ زد و گفت ماموری آمده و می گويد بياييد پليس امنيت شهر ری. ما نزديک بوديم رفتيم. يک سرهنگی بود با يک لباس شخصی. من مدام می پرسيدم برادرم کجاست اما به ما جواب ندادند گفتند بايد پدرتان بيايد. پدرم رسيد. گفتند برويد پزشکی قانونی کهريزک و شناسايی کنيد. برگشتيم همان جا و من خودم امير را شناسايی کردم.»

چشمانم را به من برگردان…

بابک، پيکر برادر بی جانش را شناسايی کرده است: «اجازه ندادند وارد پزشکی قانونی شويم و ببينيم. چند تا عکس بود که ديدم. دو عکس از گردن به بالا بود و يک عکس هم تقريبا از کمر به بالا. از ناحيه پشت، قفسه سينه و يک نقطه ديگر در بدنش کالبد شکافی شده بود و کاملا شکافته و دوخته بودند. اميری نبود که ما تحويل داديم. زمين تا آسمان فرق ميکرد.موقع شستشورفتم داخل ببينم اما سريع دوستان مانع شدند و مرا بيرون بردند. وضعيت روحی مناسبی هم نداشتم.»

از برادر امير جوادی فر درباره شايعاتی مبنی بر کشيدن ناخن های برادرش می پرسم. می گويد: «به اين شکل نبوده است. بچه ها در کهريزک در يک قرنطينه ای با هم بودند. اينقدر توی آفتاب داغ، کلاغ پر برده بودند که پاهايش به شدت آسيب ديده بود. چشمانش بينايی را از دست داده بود. قطره ای که بايد برای چشمش استفاده ميکرد را گرفته بودند و با توجه به فضای کثيف بازداشتگاه و شرايطی که در بازداشتگاه وجود داشت و همه ميدانند، چشم امير که آسيب ديده بود عفونت کرده و بينايی اش را از دست داده بود. چشم ديگرش هم بر اثر ضربه ای که خورده بود چرک کرده بود. به گفته بچه هايی که کهريزک بودند امير روز آخر بينايی نداشت و هی داد ميزد و مادرش راکه چند سال پيش فوت کرده صدا ميکرد و ميگفت چشمانم را به من برگردان…»

امير آگاهانه رفت

پيکر امير را ۲ روز بعد از شناسايی، به خانواده اش تحويل ميدهند و به گفته بابک، تشييع پيکر امير در شرايطی کاملا امنيتی برگزار می شود: «تعهدی برای تحويل پيکر امضا نکرديم فقط فرم را برای تحويل جسد پر کرديم. يک سئوالی داشت که از کسی شکايتی داريد يا نه که ما خالی گذاشتيم. نگذاشتند در قطعه ای که ميخواستيم امير را به خاک بسپاريم اما مشکل ديگری پيش نيامد. مراسم سوم به خوبی برگزار شد. مراسم هفتم سر خاک برگزار شد و ماموران امنيتی هم حضور داشتند. چهلم هم مثل سوم در پارکينگ خانه مان برگزار شد. مشکل خاصی نبود و من بابت اين قضيه از شورای تامين استان و هر مقامی که باعث شد مراسم امير به خوبی برگزار شود تشکر ميکنم.»

خانواده امير بعد از اين قضايا شکايت کردند و خواهان محاکمه قاتل و قاتلان او شدند. از برادر امير می پرسم که امير معترض بود؟ بابک می گويد: «امير اصلا آدمی سياسی نبود و هميشه اين شعر سهراب را می خواند که «من قطاری ديدم که سياست می برد و چه خالی می رفت». امير هنرمند بود. نگاهش به دنيا هنرمندانه بود. شعر ميخواند. فيلم ميديد و در اصل شبی نبود که فيلمی نبيند و بخوابد. فارغ التحصيل بازيگری از موسسه کارنامه بود. بسيار کتاب ميخواند. رمان ميخواند و اصلا در وادی سياست نبود. اما تعهد اجتماعی داشت. هر آدمی که خوب فکر ميکند تعهد اجتماعی هم دارد.»

بابک جوادی فر می افزايد: «امير کاملا با آگاهی به خيابان آمد. در تجمعات به شکل مسالمت آميز حضور داشت و باور داشت. يادم هست وقتی از تجمع بزرگ سکوت برگشت گفت: خيلی لذت بردم و امروز يکی از بهترين روزهای زندگی من بود و در سکوت حرف خودمان را زديم. نگاه امير کاملا مسالمت آميز بود و به خشونت هيچ اعتقادی نداشت.»

و امروز مراسم اولين سالگرد شهادت امير جوادی فر، همچون مراسم سوم و چهلم او در پارکينگ منزل پدرش برگزار می شود. بابک می گويد: «اميدوارم اين مراسم نيز همچون مراسم سوم و چهلم به خوبی برگزار شود و مشکلی پيش نيايد.»

2 پاسخ

  1. ادم اگر اسیر هم باشد دست دشمن دانا بودن بسیار بهتر است تا اینکه دست این بیشرفهای نادان باشد . اگر امریکایی آدم را شکنجه هم دهد می داند چکار کند طرف نمیرد. ولی این بیشرفهای بیسواد احمق همه گی از پشت کوه آمده اند بیچاره آزادمردان ما بعداز بیرون آمدن از زندان 20 30 کیلو وزن کم می کنند. اما آن شهرام امیری را نگاه کنید که بیچاره وزنش دوبل شده ببین چقدر زجر کشیده عکساش رو قبل و بعد از آزادی حتما ببینید. آخه اون دست کفار اسیر بوده و جوانان ما دست مومنین بالفطره.
    میشه ما این اسلام ناب را نخواهیم 0 حضرت امیر می گوید به اسیر باید از غذای خودتان بدهید. از آنچه می خورید و می آشامید. مردم بخدا اینها مسملمان نیستند. والله مسلمان نما هم نیستند اینها اصحاب یزیدند . اینها اعراب جاهلی هستند.

  2. منم عاشقم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: